تعهد هنری ایجاب میکند که هنرمندِ متعهد، ابتدا، خویش را تا حد امکان، پاک و بیآلایش نماید. سپس به لحاظ کاری در قبال تخصص و هنرش بیتفاوت نباشد. با مردم و در میان مردم باشد و از رخدادها و تحلیل بسترهای اجتماعی دور نماند. در غم و شادی مردم جامعهی خویش شریک بوده و دست کم بخشی از آثار هنریاش را چُنان آیینه، به بازتاب مسائل مربوط به مردم اختصاص دهد. این موارد خلاصهیی از ابعاد تعهد هنری بود که برشمردیم.
هنرمند گرامی، مجید درخشانی، در زمرهی هنرمندانی است که از تعهد و خوشنیتی غفلت ننموده، و تا به امروز رهروی نیکسیرتی در عرصهی هنر بوده است. درخشانی در دوران جوانی و در کنار تحصیلات آکادمیک موسیقی، از محمدرضا لطفی نیز درسهای زیادی را آموخت. در واقع او از فرهنگ شفاهی موسیقی و «مکتب سینه به سینه» هم توفیق بهرهمندی را پیدا نمود؛ که شاید به جرئت بتوان گفت، همین امر، کمک شایانی را به تهذیب و خویشتنسازی او در پی داشت.
کوران حوادث روزگار و «بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام»، بازیها و گاهی مرارتهای زیادی را در پس پرده دارد و هنرمند بدون سلاح تهذیب راه بهجایی نخواهد برد. مجید درخشانی اما خوشنام باقی ماند، گرچه سالها دور از وطن و در قلب اروپا زندگیاش را سپری نموده باشد؛ چرا؟ شاید بیشتر به آن دلیل که پایهی کارش را درست نهاد و خود را به اندیشهی درست و سلامت نفس مجهز نمود. این مقوله همان گام نخستی بود که ما در مورد ابعاد تعهد هنری برشمردیم.
درخشانی برآمده از مکتب «چاووش» است. چاووش بهواقع یک مکتب بود؛ چه به لحاظ موسیقایی و چه به لحاظ اجتماعی. به اعتقاد نگارنده، کار در چاووش نقطهی عطف زندگی هنری و اجتماعی مجید درخشانی و دیگر همقطارانش میباشد. هر چند که درخشانی جزو اعضای اصلی کانون چاووش بود؛ اما، بهزعم نگارنده او و دیگر همکارانش (حتی خود رهبران چاووش) در بستری که چاووش در آن بهوجود آمده بود، ساخته و پرداخته گردیدند. اهل چاووش نوعاً هنرمندانی متعهد و مردمی بودند. اوج دوران جوانی و فعالیت این افراد، مقارن با اتفاقات و جریاناتی مردمی بود که سراسر کشور را دربرداشت و آنان در مقام یک هنرمند آگاه نمیتوانستند در قبال این رخدادها ساکت و بیتفاوت باقی بمانند. هر چند که نوشتن از چاووش، خود موضوع تألیف علیحدهیی است، اما نگارنده نمیتوانم از اشارهیی کوتاه به این مقوله، صرفنظر نمایم. چاووش جنبش مهمی در عرصهی موسیقی ملی ما بود. هنرمندان گروه «شیدا» و «عارف» که اعضای اصلی کانون چاووش را تشکیل میدادند، از زاویهیی ملی و میهنی وارد گود شده و با انقلاب مردم همصدا گردیدند. برخی منتقدین یا مغرضین، اهل چاووش را (البته بیشتر رهبران آنرا) متهم به سیاسیکاری و باندبازی کردهاند و «چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند». البته طبق تجربیات تاریخی، تا بهحال حرکتهای مردمی هنرمندان معمولاً دستاویز خوبی برای تحلیلهای آنچنانی و اتهامات واهی گردیده است؛ غافل از اینکه هنرمند واقعی رسالتی در این جامعه دارد که نمیتواند در قبال آن بیتفاوت باشد و حال در این گیر و دار، حتی اگر احیاناً لغزشی هم رخ دهد، نمیتوان هنرمند مزبور را برای همیشه حذف نمود. از طرفی بهقول آن تنبکنواز منتقد و معروف: «تریبون چه در دست شِمر باشد و چه در دست ابایزید، هنرمند مرکب خود را میراند و راه خود را میرود.»

هنرمند واقعی که درد مردمش را دارد، وقتی همهی مردمان کشورش را درگیر یک نهضت میبیند، نمیتواند ساکت در گوشهیی بنشیند و صرفاً به فراز و فرود ملودیها بسنده نماید. هنرمند نمیتواند منتظر بماند تا مدینهی فاضله، آن هم به معنای تام کلمه، مستقر و پابرجا گردد؛ آنگاه او تازه وارد میدان گشته و شروع نماید به هنرنمایی و ارائهی آثار هنریاش! بلکه اتفاقاً هنر یک هنرمند متعهد در این است که مردمش را تنها نگذارده، و بهنوبهی خویش از دل تاریکیها چراغی را برای همنوعان خویش به ارمغان بیاورد. حال در این راه هر چه خالصانهتر وخوشنیتتر عمل نماید، روسفیدتر خواهد بود.
درخشانی پس از انقلاب راهی دیار غرب گردید. وی در خاک غرب ساکن شد؛ اما در فرهنگ غرب ذوب نگشت. وی در غرب هم پرچم ایران را به اهتزاز درآورد. زرق و برق دنیای غرب بسیار فریبنده و سلطهی تبلیغات آنان بسیار سنگین و گسترده است، بهگونهیی که تا به امروز بسیاری (حتی از قشر متفکرین و اندیشمندان سایر نقاط دنیا) را در کام خود فرو برده و به از خود بیگانگی سوق داده است.
یک عمر دوختیم و نخ از چشم رفته بود / آخر دمی نظر به چشمهی سوزن نمیکنیم
پس در چنین شرایطی، اگر کسی، آن هم در دل این محیط و تأثیرات آن زندگی نماید؛ اما در عین حال خودباوری و اصالت ملی میهنیاش را نه فقط فراموش ننموده، بلکه آنرا اشاعه نیز بدهد، باید بر او آفرین گفت. باری، مجید درخشانی و دیگرانی همانند او در جرگهی این قبیل فرزندان رشید میهن میباشند. آنان تجربیات خوب و مثبت دنیای غرب را با داشتههای ملیشان عجین مینمایند تا ثمرهیی درست را به جامعهی خویش عرضه گردانند.
اما در مورد شیوه و تکنیک نوازندگی جناب درخشانی در این مقال، مجال سخن نمیباشد و شاید در این مورد بهطور خلاصه بشود نکتهی مهمی را یادآوری کرد. مجید درخشانی از شاگردان محمدرضا لطفی بوده است؛ اما در نوازندگی راه تقلید صرف و شباهت صددرصد را نپیموده. درخشانی سیاق مختص به خویش را در نوازندگی و آهنگسازی دارد. ظاهراً این مسئله یکی دیگر از امتیازات سلوکِ مربیگری و روش معلمی لطفیست که شاگردانش را نوعاً به سمت استقلال هنری و رسیدن به یک بیان شخصی و مستقل سوق داده است. امروز از درخشانی سن و سالی گذشته است و انتظاراتی که از او و امثال او وجود دارد، بر خود او نیز پوشیده نیست. امروز درخشانی عدهیی جوان را در قالب گروه موسیقی گرد هم آورده و آنها را سرپرستی میکند. درخشانی هست و کولهباری از تجربه و وظیفهی هدایت تخصصی و اخلاقی این جوانان، و تعهدی که در این مقطع خطیر بر دوش خود احساس مینماید.